اخرین دژ انسانی نیز فرو ریخت - اسکندر خبر را بشنید و راه را به سوی پارسه(پرسپولیس) ادامه داد ،چون بدانجا رسید مردم ان شهر را سر فرود اورده و تسلیم دید گویند که جمله فیلیپ پدرش را تکرار نمود که بزرگترین دشمن یونانیان ایرانیان هستند و دشمنی بزرگتر از پادشاهان پارس برای انان وجود نداشته اینک قلب اینان را تسخیر نموده ام ،پس امر به غارت داد ،سپاهیان مقدونیه بر انان تاختند و انچه که از شهر باقی بود به یغما بردند و انچه را نمیتوانستند بر زمین میکوفتند ، مردم پارسه چون وضع را چنین دیدند گروه گروه خود زنی کردی و مرگ را به دیدن این وضع رقت بار ارجح میشمردند گروهی دگر خود را در منازل خویش اتش میزدند تا به همراه کاشانه بر باد روند ،گویند که غنائم انچنان بود که اسکندر را توان حمل انهمه نبود --- به شب به رسم فتح جشنی بر پای گشت >مورخان یونان گویند که اسکندر مست از باده بر تختگاه پادشاهان پیشین پارس نکیه داده بود که زنی آتنی تبار به نام تائیس به وی پیشنهاد نمود که تختگاه را اتش زند ،مشعلها را بر افروختند در پیشاپیش انان اسکندر اولین مشعل را بر پرده تالار گرفت در پس وی تائیس در حرکت بود و دیگران نیز هم چنان کردند ، شعله بر گرفت کاخ را دود و اتش در گرفت، و ...... به ساعاتی فرو ریخت هر انچه که بود دیگر نبود از خاک بر امد و بر خاک شد هر انچه که بود ،بود و دیگر نبود ..بود و دیگر نبود.
داریوش این خبر را بشنید و باز به فکر گرد اوری سپاهی دگر بود تا اسکندر را که از پارسه به سوی مشرق رهسپار بود به باری ملاقات کند ،داریوش پر شتاب به نزدیکی دامغان رسید خود را اماده نبرد مینمود که دو سردار وی که ساتراپ نشینان باختر و سیستان بودند به خیانت بر وی زخمی جانکاه زدند و بگریختند،گویند که سپاه که خود را بی پادشاه یافته بود نیز ز هر سویی روان بود و گریزان <این خبر را اسکندر بشنید و خود را بر بالین داریوش رسانید ،اما پادشاه پارسی را دگر رمقی نبود، داریوش، جان سپرده بود ان هنگام که اسکندر بر بالین وی حاضر گشت. اسکندر سوارانی را پی قاتلان وی روانه کرد و از جانبی داریوش را با شکوه فراوان به پارس برد و در دخمه شاهان در پاسارگاد به خاک سپرد . سپس خود نیز به خراسان رفت . فرستادگان وی قاتلان داریوش را یافته بودند ،انا را دستگیر کرد و بکشت سپس دامنه ایران گشایی را وسعت بخشید و در اقلیمی از ایران به دختر ساتراپ نشین ان دیار که رخساره نام داشت دل باخت و با وی ازدواج نمود سپس سربه هندوستان گذاشت و پادشاه مقتدر ان دیار را که فیلان جنگی بسیار داشت را شکست داد و از جانبی به دریای عمان و دریای پارس در امد و همه ان را به والیان یونانی سپرد اما در ساختمان اداری بر جای مانده از هخامنشیان دستی نمیبرد و پارسیان امور گردان بودند .
اسکندر بار دگر به شوش مراجعت نمود و این بار دل به استاتیرا دختر داریوش سپرد و با وی نیز ازدواج نمود و به واسطه امتزاج با ایرانیان سپاهیان خود را نیز تشویق بدین کار نمود و سپس به بابل در امد انجا را به عنوان مرکز امپراطوری خویش بر گزید و سر مست از فتوحات خویش >گویند که اسکندر پس از ان به باده خواری پی در پی روی اورد و عاقبت نیز به واسطه افراط در شرابخواری به تبی شدید میتلا گشت و ان شد که بر تخت جمشید روا داشته بود و سر بر خاک نهاد گویند که به هنگام اتش زدن تخت جمشید دیوژن حکیم سپاه وی بر خرابه ها میگشت و قدم زنان چرخان بود ،اسکندر خطاب به دیوژن گفت که به دنبال چه میگردی ؟ که دیوژن در مقام پاسخ گفت :هر چه میگردم نمیتوانم تفاوتی بین استخوانهای اینان با استخوانهای پدرت پیداکنم . عاقبت ان سر پرشور سر بر خاک نهاد و رخسانه فرزند را به دنیا نیاورده شاهد نزاع سرداران اسکندر بر سر جانشینی وی. اما ان سر پر شور دگر بر خاک بود .
مقدونی- مقدونیه :سرزمینی در شمال یونان که در شبه جزیره بالکان امروزی واقع است که از جنوب به کوه های المپ منتهی و از جوانبی به ترکیه و یوگوسلاوی و البانی -- تا پیش از فیلیپ پدر اسکندر، مقدونیه ضمیمه خاک ایران بود .
به ۳۳۵تا۳۲۳ سال قبل از میلاد فیلیپ و المپیاس پادشاه و بانوی اول مقدونیه صاحب فرزندی شدند که وی را الکساندر نام نهادند هم او که موخان اسلامی اسکندرمقدونی میخوانندش، اسکندر دوران طفولیت را پشت سر نهاد تا برومند گشت و سپس برای تربیت از جانب پدر در اختیار ارسطو فیلسوف یونان قرار گرفت ، اسکندر قامتی کوتاه داشت و چهره ای اخم الود و مشوش،بینی عقابی مانندی داشت و گویند که دو چشمانش کاملا همرنگ نبودند . بسیار چالاک بود و در فن سخنوری نیز خبره به موسیقی علاقه ای وافر داشت و شاعر نابینا یونان هومر را از تمامی شاعران برتر میدانست ،همیشه منظومه شعر وی را با خنجری شبها به زیر بالش مینهاد ،زورمندی و جاهطلبی را از پدرش فیلیپ به ارث برده بود و بارها میگفت که کشور گشایی پدرم جایی برای من باقی نمیگذارد که فتح کنم ،در عین حال از برای مشاوره و مشورت اهمیتی خاص قائل بود،ان هنگام که فیلیپ جان سپرد وی بر اریکه قدرت نشست و..
پس از مرگ فیلیپ ،اسکندر به تخت نشست اما اتنیها که از برتری مقدونیه ناراضی بودند بر وی شوریدند، اسکندر از ابتدای سلطنت به سرکوب مخالفان خود در یونان پرداخت و کشتارها در انجا مرتکب گشت و بسیاری را به بردگی فروخت ، شهرها با خاک یکسان نمود تا از کار یونان فراغت یابد ، پس از ارام نمودن یونان خبر چینان اسکندر که وی را از اوضاع اشفته ایران اگاه نموده بودند وی را بر انگیختند تا از فرصت استفاده نموده وبه پارس در دوره سلطنت داریوش لشگر کشد،اسکندر که وقت را مغتنم شمرده بود با سی هزار پیاده و چهار هزار سوار و بیش از صد کشتی از هلس پونت(تنگه داردانل) بگذشت و عاقبت در سواحل دریای احمر پای به خشکی نهاد ،در اینجا جنگی بین لشگر وی و لشگری از ایرانیان روی داد ، سردار سپاه ایران سپهر داد نام داشت ،در طول جنگ این دو به یکدیگر رسیدند ،سپهرداد انچنان ضربتی بر کلاهخود اسکندر وارد اورد که ان را به دو نیمه کرد و بر ان بود که سر از تن جدا نماید که ناگهان سرداری مقدونی از پشت ضربتی بر دست سپهرداد زد و اسکندر را از مرگ نجات داد،ایرانیان در این نبر شکست خوردند گویند که شمار ایرانیان از بیست هزار نفر تجاوز نمیکرد این نبرد را به واسطه رخ دادن ان بر کنار رودی به همین نام گرانیکوس نام نهادند .
اسکندر به پیشروی خود ادامه میداد سارد را تسخیر نمود و شهرهایی مهاجر نشین را نیز ، در این بین سرداری یونانی به نام ممنن که در سپاه ایران خدمت مینمود از جانبی سعی بر تسخیر جزایر دریای اژه داشت تا نبرد را از اسیا به اروپا بکشاند و در این راه نیز از همراهی مردم اسپارت و اتن برخوردار بود اما کار وی به واسطه بیمار شدن و جان سپردن وی نیمه تمام ماند، داریوش شاه ایران این خبر را بشنید و و لشگری بزرگ را گرد اورد و به نزدیکی شهر ایسوس تاخت ،سپاهایران راه اسکندر را بستند اسکندر چاره را بر این دید تا از بیم محاصره شدن به هر طریق ممکن خود را به ارابه داریوش برساند ،گارد محافظ داریوش دیرانه از وی دفاع مینمودند از این رو تنی چند از سردارن اسکندر به اسبهای ارابه حمله ور گشتند و ارابه را به هر سوی میکشیدند . داریوش که وضع را اینچنین دید بر اسبی نشسته و بگریخت ،سپاهیان ایران که شاه را در ان حال دیدند روحیه خود را باخته و ضع را بر خود چیره دیدند،از این پس ورق برگشت و اسکندر به غارت اردوی ایران پرداخت و زن و دختر داریوش را به اسیری گرفت و با انان به سوی سوریه حرکت نمود ،در این هنگام داریوش در نامهای به اسکندر پیشنهاد صلحی را طرح مینماید که اسکندر از پذیرفتن ان سر باز میزند و برای تسخیر شهرهای فنیقیه به لبنان حرکت نمود و به شهر صور رسید ،صور هفت ماه مقاومت نمود اما عاقبت تسلیم شد و اسکندر ان مردد را بکشت و شهر را اتش زد و عزم سواحل مدیترانه را نمود سپس از راه غزه به سوی مصر روان بود که ساتراپ نشین ان شهر که به شاه ایران کماکان وفادار مانده بو د خود را تسلیم ننمود و همراه با ساکنین شهر دلیرانه به طول دو ماه مقاومت نمودند،اسکندر در طول ان نبرد مجروح گشت اما عاقبت بر انان چیره گشت و اعراب و ایرانیانی را که به شاهنشاه ایران وفادار مانده بودند را بکشت و شهر را با خاک یکی نمود.
سپس از غزه راه را به سوی مصر ادامه داد ،مصریان که از سلطه ایرانیان بر خود ناراضی بودند اسکندر را به گرمی پذیرا گشتند و لقب پسر خدا را به وی هدیه دادند ،اسکندر نیز جون مدیترانه که بندری به نام خود بنا نهاده بود محلی را به نام اسکندریه در انجا نام نهاد و برای نبرد نهایی عازم ایران گشت ، اسکندر از مصر به سویه سوریه روان شد ،از فرات و دجله بگذشت و در نزدیکی موصل و در کنار اربیل امروزی و در محلی به نام گوگمل سپاه داریوش را به انتظار خود دید ،جنگ در گرفت و ایرانیان در ابتدای جنگ بر انان چیره گشتند اسکندر که وضع را اینچنین دید به یاد نبرد ایسوس افتاد و به جهت تهور خویش به یکباره جهت حمله را به سوی داریوش تغییر داد سواران زبده اسکندر راهی را گشودند تا اسکندر به گردونه داریوش دست یابد ،ان هنام که این دو به هم رسیدند اسکندر زوبین خود را به سوی داریوش پرتاب کرد ،شدت ضربه انجنان بود که داریوش را از بالای گردونه سرنگون نمود ،اسکندر به قصد کشتن داریوش به وی یورش برد ،گارد داریوش دلیرانه مقاومت مینمود و در این بین سربازی از سربازان ایران گردونه را مجددااماده نمود داریوش را بر ان نهاد ،گویند گردونه با چنان سرعتی به حرکت در امد که اسکندر هرچه کرد نتوانست بر ان پیشی بگیرد داریوش بگریخت و سپاهیان ایران نیز هم .اسکندر که امیدی به پیروزی نداشت به فتح بزرگی نائل امده بود پس پس از تجهیز مجدد سپاه خویش به سوی بابل و شوش روانه گشت تا از انجا به سوی پارس رود و انجا را تسخیر نماید.
اسکندر به سوی بابل روان شد و بدون جنگ به ان شهر وارد شد،مردم بابل وی را گرمی داشتند ،اسکندر که وضع را این چنین دید به تقلید از کورش به سوی معبد بل مردوک رفت و با مردم بابل مهربانیها کرد و از بابل گذشت و بین النهرین را تسخیر نمود و به خوزستان امد و شهر شوش را نیز که به عنوان پایتخت دولت هخامنشی شناخته میشد تسخیر نمود و خزائن داریوش را متصرف گشت ، پس از ان به سوی تخت داریوش رفت که بر ان بنشیند و تکیه زند ،گویند که هنگای که خواست بر تخت پادشاهی بنشیند چون قامت کوتاهی داشت و تخت هم بلند بود پایش از پله اخر به زمین نمیرسید به همین واسطه سکوی کوچکی در زیر پای وی نهادند تا پای وی معلق نباشد . پس از ان وی فرمانروای شوش را که به جهت حمایت از مردم شهر و جلوگیری از کشتار تسلیم اسکندر گشته بود را در شغل خود ابقا نمود و به سوی پارسه( پرسپولیس) روان شد ،از شوش و بهبهان به سوی پارسه میرفت که در محلی به نام تنگ تکاب با سرداری ایرانی به نام ..........
ادامه دارد ......
اما پدر و پدران و پدری را پرهیز از تفکیک باید . به یاد دارم به شبی انکه وعده داد بر عمران و مدرسه سازی و اب و برقی به رایگان بر بستر بیماری بود و عاقبت همه نیز بدان راهیم دیر یا زود .. نفس را به شماره فتاده بود که همه نیز بدان راهیم و بر هر نفسی شکری واجب . اما اطرافیان را این باور نبود بر هر دری کوفتند تا نوشدارو بیابند اخر نیز نیافتند و امروز استخوان را با استخوان تفاوتی نشاید اما اکنون بر مردم مصیبت دیده زرند جهانبینی سیاسی روا میدارند، که نوشدارو را جهانبینی سیاسی حکم است نه انسان که انسان را ولی باید ، نه ایا این رواست ؟
و باز به یاد دارم بدان هنگام که دولت حاکم با بحران دست اورد روبه رو گشت و سعید حجاریان نظریه پرداز ان جبهه قافله سالار بود به زمانی به دست فرزندی از فرزندان ولایت به خون غلطید ، شوری ناشی از وهم فرا گرفت انان را تا ان سر پرشور بر خاک نیافتد اما به ان زمان جهان بینی سیاسی جای خود را به مدتی خالی نهاد و قالب تهی کرد که این زمان را ایدئولوژی نشاید پس نوشدارو بیابید ز یمین یا ز یسار، ان بگذشت و گذشت و به امروز رسید و.... زندگی را در پناه زندگانی برای همه ارزومندم که همه در این فضا بر این کره خاکی معلقیم، برای ایشان نیز هم -------------------- به یاد زرند ، به یاد جانباختگان ان دیار
زان صاعقه سوخت برگ و بادی که مپرس افروخت هزار لاله داغی که مپرس
ان باد که از دور صبا خواندیمش توفان شد و کشت چلچراغی که مپرس
دریای پارس از دیر باز تا کنون در زمره قدیمیترین راهای دریایی جهان و مرز میانه اسیا و اروپا بوده است که به استناد شواهد و مستندات مندرج از یک سو تا مرز چین و از سویی تا به کناره دریای سرخ امتداد داشته است .گویند که پس از کاهش راه زمینی ابریشم و کنترل شدید مرزی ان بازرگانان و دریانوردان به سوی دریا روانه گشتند و خلیج بنگال و دریای پارس و .... بیش از پیش در دیدگان قرار گرفت چرا که با نا امن شدن ان جاده بدبینی انان نسبت به چادر نشینان حاشیه راه افزایش پیدا نمود و جتر حمایت بر سر دریانوردان قرار گرفت به جهت حمل ابریشم و اهن و مروارید ،نیارخوس سردار اسکندر نخستین اروپایی بود که از صید مروارید در دریای پارس گزارش داد ، به استناد و اعتبار سالنامه های چین در عصر پادشاهی سلسله هان ،تجارت چین انچنان گسترش یافت که شناورهای این کشور از بندر بزرگ کانتون به حرکت امده و به سوی غرب ره میسپردند . رومیها نیز از راه دریایی ابریشم بدین منظور استفاده مینمودند تا به چین رسند و باز گردند. جغرافیای این دریا انچنان از اهمیت برخوردار بود که در ارتباط با نقش ان پرپلیوس شرح مفصلی را در کتاب خود اورده است.
در کنار راه دریایی ابریشم راه دیگری نیز رخ نمود که به تدریج راه دریایی ادویه نام گرفت . به ان دور کمی بیش از بیش جلوتر به ۱۵۰۰ پس از میلاد ، کالاهای پر ارزش ان دوران جون ابریشم چینی ادویه و سنگهای قیمتی از مناطق مختلف اسیا به اروپا حمل میگشت ،بدین علت در اروپا مشهور گشته بود که تمای این کالاها از کشور مشهوری جون هندوستان که در اسیا واقع است بدان سوی روان است و انان را بر ان شد که راه دریای دیگری بدانجا بگشایند چرا که جون این راه هر دو از خاور میانه گذشته و به سواحل شرقی مدیترانه میرسید و جون ان منطقه در قلمرو دریانوردان ونیز بود اجازه دخالت به دیگران نمیداده و استفاده حمل و فروش انان را انحصاری نموده بودند و از جانبی دریای پارس نیز به نا امنی دچار گشته بود کشورهایی چون اسپانیا و پرتغال را بر انگیخت تا خود مستقیما راه بگشایند و در اثر این تلاشها بود تا کریستف کلمب در ۱۴۲۹ به قصد پیدا نمودن را دریایی هند امریکا را کشف نمود و واسکوداگاما ۶سال بعد افریقا را از جهت جنوب دور زد و عاقبت راه دریایی هند را کشف نمود .