تبليغاتX
آشیل
آشیل
رضا شاه در سفر نامه مازندران
 

 

سفر نامه رضا شاه در سفر به مازندران به دستمان رسیده بود  . نخوانده بودیمش پیشتر از این . با خواندنش به یادمان آورد آن چه داریوش همایون  نگاشته بود پیشتر از این، در ارتباط با "رضا خان" و سفر نامه هایش و اشارتی نا گفته بر این نامه که : کمی انصاف می بایدمان ...

د.همایون : در تاريخ همروزگار ايران هيچ کس مانند رضا شاه ترور شخصيت نشده است. سه نسل روشنفکران و سردمداران فرهنگی و کوشندگان سياسی، بيشترشان، از چپ و مذهبی و ملی کوشيدند از او چهره‌ای زشت بنگارند. دست پروردگان نامستقيم او، آنها که زنده ماندنشان نيز به برنامه نوسازندگی او بستگی داشته بود، نه کمتر از رقيبانش، بر خود فرض دانستند که پا بر هر واقعيتی نهاده، او را سرچشمه هر چه در ايران ناپسند می‌يافتند بشمارند. خدمتهای او خيانت و ميهن پرستی‌اش وطن فروشی به قلم رفت...

 

تمام آمال و آرزوی من در اطراف این دو کلمه سیر می کند : از تمدن قدیم و جدید، مدنیت

مخصوص و جامعی تشکیل دادن و ایران را بجانب آن مدنیت راندن و در سایه آن آرمیدن . امتداد خط آهن

ایران و متصل ساختن بحر خزر به دریای آزادو خلیج فارس جزو آرزوهای قطعی من است . آیا ممکن است

که خط آهن ایران با پول خود ایران و بدون استقراض خارجی و در تحت نظر مستقیم خود من احداث شود

؟ آیا ممکن است مملکت پهناوری مثل ایران از ننگ نداشتن راه آهن خلاص شود ؟ آیا در این موقعی که

دیگران در خطوط آسمان در طیران هستند و تمام اراضی آنهامشبک از خطوط آهن است ، ممکن است

مملکت من هم ازننگ و عار بی راهی نجات یابد؟

این مملکتی است که بدین صورت بدست من سپرده شده. و این آن مملکتی که

من باید در ان تغییر ماهیت بدهم . و این ها هستند مردمی که باید لباس عزت بپوشند

و ابراز غرور ملی نمایند . آیا با این بدبختی هایی که در عروق و اعصاب اهالی رخنه کرده

و طبیعت ثانوی مردم این سرزمین شده است ، باز باید توقع داشته باشم که در شیر گاه

راحت بخوابم و آسایشی را برای خود قائل باشم ؟ ممکن نیست . نمونه آن همین بدبختی های

مردم گرسنه و عور .همین سیماهای گرفته و مکدر . همین بدبختی هایی که در اندام تمام این مردم

بین راه و در مقابل چشمان من ، عرض وجود می کنند.

آیا روزی خواهد رسید که مردم ایران از همین راه پر مشقت با یک وجد و نشاط

مخصوصی سوار قطار شوند و این مناظر دلفریب جنگل و دریا را  منظر  نگاه خود سازند؟

آیا روزی خواهد امد که در این راه پر خطر و خفت آور مردم ایران در عوض ساعتی نیم فرسخ، ساعتی

هقتاد و هشتاد کیلومتر و در روی جاده های شوسه با اتوموبیل های مجلل خود طی طریق نمایند؟ نمی

دانم خدا بهتر آگاه است که در پس پرده های غیب چه تقدیر شده؟ چیزیکه مسلم است این است که من

ساعتی نیم فرسنگ و گاهی هم یک ربع فرسنگ بیشتر نمی توانم راه بروم .

من که تصمیم گرفته ام مملکت خود را بیارایم ، تمامی این موانع را زیر پای خواهم نهاد و قهرا باید به

تمامی آمال و آرزوهای خود صورت عمل و حقیقت بدهم . قاصله بین ساری  و علی آباد را با این

افتضاح طی کردن لایق شئون زندگانی امروزه نیست . با نزول چند قطره باران از هر تصمیمی اجبارا

منصرف شدن،با حقیقت زندگانی آشنا نبودن است . خط آهن بزرگ ایران، چه بخواهد و چه نخواهد باید

از همین هفت خوان رستم شاهنامه عبور کند  من این فکر را در مخیله خود راسخ خواهم داشت تا

ببینم چه وقت بودجه مملکت را متوازن خواهم کرد و غرش لکوموتیو را در همین دره های وحشت خیز

طنین خواهم داد .  

 

کسی که تا قبل از ایجاد این راه از این نواحی عبور کرده باشد، می داند که شکافتن

سینه البرز و گریبان جنگل ،کار سهل و ساده ای نبوده، و اگر مراقبت دائمی شخص من نبود و تهدید

تشویق متواتر و قطعی نمی کردم ، اصلا خود مهندسین اقدام به ساختن راه نمی کردند و عمل را یک امر

 محالی می دانستند .سابق براین هم توسط مهندسین روس آن موقعی که ایران می رفت آخرین

رمق حیات خود را از دست بدهد این راه بازدیدشده و رسیدگی در اطراف مخارج آن به عمل آمده بود. لکن

نظر به اشکال و صعوبت امر از یک طرف و بر آورد مخارج هنگفت از طرف دیگر هیچ کس عملی شدن این

نقشه را امید نداشت .فقط معاینه جبال البرز و تصور شکافتن آن کافی بود که هر فکر شجاعی را مجبوربه

سکوت کند. 

 عوامل طبیعی و کیفیات جغرافیایی هر خاکی کم و بیش موانعی در برابر انسان بر

پای می دارد و اساسا شرف و اهمیت بنی آدم در این است که با وجود ضعف بنیه و کوچکی جثه

از راه عقل و فکر و تدبیر بر عوایق عظیمه طبیعت فیروز می شود . تمام مللی که امروز وسائل زندگی خود

را آسان کرده اند و در نهایت سهولت امرار معاش می کنند نیز  دچار همین قسم مشکلات بوده اند . خط

آهن ایران باید البرز را بشکافاند و مسافرین اقصی نقاط بلاد اروپا و آمریکا باید از قله البرز  و تونل های

همین منطق سرازیر شوند و از تماشای مناظر ملکوتی مازندران لذت برند .

**************

...باری ، گزیده ای بود از یک از هزارانِ  " سفر نامه مازندران رضا شاه " ، که دیروز به خانه پدری به پایان بردیمش  . سفر نامه را که بستیم  این پرسش را پرسیدیم که وی را چگونه توصیف می باید کرد  ؟  به صراحت و کوتاهی همیشگی ،ارباب جوابمان داد  : " مرد خایه داری " بود .

پ.ن

شرح و عکس بر گرفته از اوراق سفر نامه رضا شاه به مازندران . مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 18:51  توسط علیرضا ( آشیل )  | 

انجیل عیسی مسیح

به عادت دیرینه ، یک ربع به پنج صبح مانده بود که بیدار شدم . هوا روشن بود و تهران در خواب ! از جمله امتیازات تغییر ندادن ساعت است دیگر . پنج و پانزده دقیقه بود که درب منزل را به پشت بستیم و آمدیم به حیاط  ،که دیدیم چهار جلد "انجیل عیسی مسیح" به کف حیاط و به پشت درب کوچه افتاده  ! چهار جلد را برداشتیم و در کیف گذاشتیم و عازم کارگاه شدیم. تازه رسیده بودیم که از همکاران ، همکاری  به داخل سوله آمد و گفت فلانی امروز صبح دو جلد انجیل عیسی مسیح را به حیاط منزل انداخته بودند و دو جلد را هم نشانمان داد . دیدیم که دقیقا مشابه همان هایی است  که در کیف دارم ، "انجیل عیسی مسیح ، ترجمه هزاره نو ، انتشارات سازمان ایلا م - انگلستان "  . به همکارم گفتم آخر "یوسف آباد" که من ساکن هستم کجا و" تهرانپارس" که تو ساکنی کجا! .

تا پیش از این، شب نامه و فاش نامه و اعلامیه و بیانیه و  ... به حیاط انداخته بودند ، اما انجیل به نخستین بار بود . دیده بودیم تلویزیون های لس آنجلسی ، برنامه هایی در ارتباط با مسیحیت نیز پخش می کنند! برنامه هایی چون :  آگاپه و دیگران و باقی بود بر ما  همیشه چرایی ، که چرا ، چند کلامی هم از آیین میتراییسم نمی گنجانند در برنامه هایشان !! اما تدریس خصوصی مسیحیت در منزل تازگی داشت . یادم نرفته بگویم ، همکاری مسیحی دارم که می گفت کلیسا پر شده است از دسته دسته دختر و پسر های از اسلام برگشته، و باز  می گفت که وزارت اطلاعات در پی ردزنی آن دسته از ایرانیان درون مرز است که به مسیحیت و دیگر ادیان گرویده اند که از قضا تعدادشان هم کم نیست و از این رو کلیساو ... به مشتاقان عیسی و... از اسلام برگشتگان گفته است که موقتا ترتیبات را در خفا بگذرانید تا این بگذرد . راستی ، گذرتان به خیابان منوچهری افتاد هم ، بد نباشد از نقره فروشان میزان اقبال عمومی از زیور آلات مرصع به نشان "فروهر"را جویا شوید . عکس بالا هم که همان انجیل مورد اشاره می باشد .   

 جنگلهاي هيركاني، موزه زنده‌اي كه ويران مي‌شود

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 19:52  توسط علیرضا ( آشیل )  | 

با گرگ ... به آخر باز از گرگ...

 

 

گرگ

طنین می افکند در دشت تا دشت

هیاهویی گران از رخنه تا کوه

کلاف برف می پیچد سبک بال

کتل روی کتل، انبوه  انبوه

***

دهان دره در خمیازه ای ژرف

به سودای پگاه آغاز کردن

زمین و دشت و راه و باغ و صحرا

به بال برف در پرواز کردن

***

کتل یک توپ ماهوتی ست انگار

به دست دختری ژولیده گیسو

میان آن بلورین دست کوچک

به فرشی نرم می چرخد هر سو

***

به گوشم می رسد هی های پژواک

صدایی گنگ و وهمی خانمان سوز

پیامی ناخوش و آرامش آشوب

ز اوباشی شریر و آتش افروز

***

ز هر سو می شود هی های تکرار

کمند جرگه کم کم میشود تنگ

سگان روستایی پشت آغل

به شور افتاده زین نای بد آهنگ

***

سفیر پیشتاز گله گرگ

به بالای تپه می آید به تهدید

به تشویش غریبی می کند غور

نشاید چیرگی الا به تمهید

***  

به بام ده به هم سر کرده کولاک

نشسته برف تا زانو به هموار

فقط زنگار دود از دور پیداست

هوا از روستا پیچیده طومار

***

نه گاه حمله نی گاه درنگ است

ده انگاری از این سامان پریده است

ندارد پای رفتن روشنایی

به دست برف راه شب بریده ست

***

اگر من داشتم این ایستایی

که دارد گرگ پیر تیز دندان

نمی نالیدمی ار هیچ سختی

نبودم از نداری ها پریشان

***

نمی شد وا گره یک هفته از کار

هنوز آنجاست پیشاهنگ چالاک

دوباره شب پر از آوازه گرگ

سگان بیدار در ده ، پوزه بر خاک

***

نیامد گرگی اصلا یک قدم پیش

مسافت کم نشد اما زمان سوخت

چنین حیلت گری این سخت برهان

به این طاقت کجا خواند، از که آموخت؟

***

پس از یک هفته روزی آفتابی

تفنگی برق زد تیری رها شد

از این صحرا چه گویم با تاسف

گنه ناکرده ای ، گرگی ، فنا شد

***

 شعر : ابوالفضل احمدزاده - فصلنامه تخصصی شکار. بهار۸۵

پ.ن

به یادم باید ، که همیشه وامدار مجله وزین و تعطیل گشته طبیعت و قلم روان اردشیر جمالی بایدم .

 

 *دفاعیه علی گلشن از گرگ ها ( خنیاگر فسونگر بیابان )  ، در فصلنامه شکار بهار ۸۵ را نمی باید از دست داد .

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 20:19  توسط علیرضا ( آشیل )  |