قصــه ی عـــآدت ! .. .
این پشت،
پشتِ خودم را میگویم.دیگر جا ندارد!
شما را به خدا از راه که میرسید،
لباس ِ بیرون را که میکنید،
خودمانی که میشوید،
نگویید آمده ام تا پشتت بایستم!
یک لحظه، فقط یک لحظه،
به قطاری که این پشت هست نگاه کنید!
این صف، فرو می پاشد.
دیر یا زود.
آدم ها پشت ِ سر هم، خیانت میکنند.
دلم، کسی را میخواهد،
از راه برسد،
بگوید آمده ام کنارت باشم!
و چـــه تـــلخ است قصــه عـــآدت./
+ برای کسی که نمی دانم هنوز به این جا٬ سر می زند یا نه ! .. .
+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:48  توسط آیدا
|